bg
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

خفته‌گانی
به وسعت دشتی بی‌صدا

باد می‌آید
برگ‌ها
چون نامه‌های نانوشته
بر سینه‌مان فرو می‌ریزند
و ما
به پشت می‌غلتیم
بی‌آنکه
چشم بر هم بزنیم.

ناگهان
سنگی از دور دست
حوض کهنه را می‌شکافد
انگار که مگسی را
از پیشانی زخمیِ حقیقت
دور می‌کند.

و ما
هراسان
برای یک دم
بیدار می‌شویم

اما بیداری
چیزی جز خوابی روشن‌تر نیست

دوباره
پلک‌ها فرو می‌افتند

شاید مرگ
نام دیگرِ گشودنِ چشم باشد
وقتی که می‌بینی
حقیقت
پشت آینه‌ای‌ست
و ما را خواب می‌بیند.

در خواب
لبخند می‌زنیم
بیداری
خوابی‌ست
که دیرتر تمام می‌شود

زندگی
سَیری‌ست در مه
با فانوسی خاموش در دست

تا آنگاه
که تکه‌ای از مه
چون پرنده‌ای خسته
بر خاک می‌نشیند
و به زمین بدل می‌شود.

و ما
برای اولین بار
سایه‌های خود را
کنار پاهایمان می‌بینیم

سایه‌ها
که از ما بیدارترند

و باز—
خاموشی

در خواب می‌گرییم
در خواب می‌خندیم
و گمان می‌کنیم
بیداریم

تا مرگ
در را آهسته بگشاید

و خورشید
از پشت پلک‌های بسته‌مان
طلوع کند.

شاید این نگاه
آینه‌ای‌ست
رو به هیچ
و پشت آن
حقیقت
خیره مانده است
و ما
در هیاهوی خویش
خفته‌ایم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

در سکوت بی‌پایانِ کیهان
در تاریکیِ میان کهکشان‌ها
تقدیر نامه‌ای می‌نویسد
با مرکبِ غبار قرون
و ورق‌هایش را باد می‌گرداند...

زمان، شمعِ سوخته‌ای ست
که بر سنگْ لحد می‌چکد.
من، تنها سطرِ گمشده‌ام
در حاشیهٔ این اوراقِ بی‌عدد.

تو اگر می‌رسی،
از زبانِ سکوت بخوان
که چگونه در این خلأِ بی‌کران
یک اشاره، یک آه،
تمامِ قصّه را ورق می‌زند…

پیش از آمدنت
جهان نیمکت‌ها را تقسیم کرده بود:
برخی برای باد
برخی برای خاک

بر بادها جایی خالی‌ست —
ولی خاک،
آغوشِ گرمِ سکوت است
و ریشه در آن جستن،
خود اوج گرفتن است.

در ازدحامِ نیایش و مناجات
در کشاکشِ نام‌ها و نشان‌ها
مشت‌های گره‌کرده به آسمانِ بی‌در
را تنها باد پاسخ می‌دهد —
دیرگاهی ست که آسمان
ترازوی خویش آویخته —
و کفه‌ها از خاطر رفته‌اند…

پس باید
نقشِ کفِ دست‌ها را
شعله به شعله
خواند —

تقدیرْ
واژۀ «برابر» را
تنها در کتاب لغتِ مردگان
معنی کرده است.

ولی زندگی
هنوز نخستین درسِ الفباست —
هر حرفی را
با دندانِ زمان می‌آموزیم،
و برابری
درختی ست که ریشه‌اش
در گورستانِ واژه‌ها نمی‌روید.

برابری
درختی ست که ریشه‌اش را
از خاکِ حرف می‌رویاند —
و خاک‌ها همه
از گِلِ رنج و آبِ امیدند…

ما —
زندگانِ این قاموسِ ناتمام —
تعریفِ خود را
با گِلِ رنج و آجرِ امید
بر دیوارِ بیکرانِ امکان می‌نویسیم:
عدالت، نه معنای کهنه‌ای ست، نه آرزو —
خشتِ خامی ست که هر روز
در کوره‌ی دست‌هایمان پخته می‌شود.
نعمت طرهانی
1405/02/14
3

با باد می‌رقصند
استخوان‌هایی
که روزی
صدا زده می‌شدند.

سایه‌ها
از دیوار بالا می‌روند
رقصی را تکرار می‌کنند
که حافظه‌ی خاک
دیگر به یاد ندارد.

نی
در گلوی باد
می‌لرزد.

پاها
بی‌فرمان
بر پوست زمین
خطی می‌کشند
که سحر
پاکش می‌کند.

دست‌ها
گرمای تن را
سال‌هاست
زمین گذاشته‌اند—
هوا را می‌شکافند
بی‌آنکه
چیزی بلرزد.

در سینه‌ها
سکوتی می‌زند
به جای نبض.

لاشخور
بر شانه‌ی باد
می‌شمارد
چند استخوان
هنوز
خود را
نام صدا می‌زند.

این رقص
پایان ندارد.
هر رونده‌ای
روزی
در حلقه‌اش
حل می‌شود—

و باد
تماشا می‌کند
چگونه نام‌ها
از تن جدا می‌شوند.
نعمت طرهانی
1405/02/14

نمی‌دانم این خنده از کجاست —
نه از سرِ شادی،
نه از بی‌خبری.

می‌خندم،
سکوتِ سنگینی
که سبک
از شانه‌ی ابرها
بر زمین می‌ریزد —
سکوت.

اما من —
نه،
این من نیست که می‌خندد.

چراغ‌ها را
یکی‌یکی
خاموش می‌کنم
تا روشن نماند
آن‌جا که خنده‌ام
در روشنی
سنگین می‌شود،
سنگین‌تر از اشک،
بی‌وزن‌تر از سکوت.

آینه می‌درخشد
اما مهمان‌ها نمی‌دانند
آینه دلتنگی دارد —
آینه‌ای که هنوز نمی‌داند
این خنده از کیست.

می‌خندم —
باز هم
می‌خندم،
مثل نت‌های فراموش‌شده‌ی پیانویی
که نه به یاد می‌آورد،
نه به یاد می‌ماند —
اما هنوز،
هنوز کوک است،
درست مثل قاب عکسی
که دیگر کسی در آن نیست،
اما سر جایش مانده است.
نعمت طرهانی
1405/02/14

تو آمدی،
نه برای ماندن؛
چون رودی که از بستر سنگی می‌گذرد
بی‌آنکه زخم سنگ را بشناسد.

برای من، جانِ جهان بودی؛
برای تو، سایه‌ای بر آب.
برای من، نام تو نفس بود،
برای تو،
یکی از هزار غروب بودم
که بی‌نام از کنارت گذشت

نَفَس، با نامِ تو در سینه‌ام می‌چرخید؛
جهان در چشمِ من از تو لبریز بود،
اما در چشمِ تو، هوس
تصویرِ خویش را می‌جست.
دریغا…
که تو در آینهٔ خود
غرقِ تماشای خویش بودی.

تو در آینه‌زارِ خود گم شدی —
یکی در آینه ناپدید شد،
یکی در نگاه.

نگاهم آینه‌ای شد
که دیگر چیزی در آن نمی‌رویید
جز سایه‌ای که روزگاری قامت تو بود.

دری که با تمامِ سکوتش بسته شد
هنوز
در باد
لولاهایش را می‌جَوَد.

مرا سوزاندی و رفتی؛
چراغی خاموش بر ایوانِ خاموشی.
هیچ‌کس آتشِ پنهان را ندید،
فقط خاکسترِ درخودفرورفته.

مرا به جرمِ دوست داشتنت
به زندانِ بی‌فریاد انداختی،
بی‌آنکه بدانی
پرنده پیش از آمدنِ قفس
بال گشوده بود.

حالا ایستاده‌ام
روبه‌روی خودم،
بی‌ترس از آیینه‌ها،
با دست‌هایی که دیگر
به دنبال تو دراز نمی‌شوند.

دیر فهمیدم
که عشق آن سوی آینه
فقط انعکاسی از تنهایی من بود.

باد، این قاصدِ بی‌مقصد
همه‌چیز را می‌بَرد
تا چیزی برای بُرنده‌ترین دلبستگی‌ها باقی نمانَد.

---

اینک، از خاکسترِ سکوتی که بر شانه‌ام نهادی،
رگه‌ای از سنگ می‌روید
به رنگِ هوایی که دیگر در آن نیستی.

دست‌هایم از آسمان لبریز است
و رود
این بار از من می‌گذرد
بی‌آنکه زخمی بشناسد.

قفسی که گفتی،
قابِ پرواز شد،
وقتی فهمیدم درهایش
همواره رو به خورشید باز بوده‌اند.

تو رفتی تا در آینه خودت را گم کنی،
من ماندم تا خود را
در وسعتِ بی‌آینه‌ای بیابم.

چه باشکوه است این تنهایی—
دیوارها نفس می‌کشند
و در محرابِ بی‌نامش
دیگر
هیچ نامی از تو نیست
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/04
2

به تو اما نمی دانم
نوای ساز تاریکم
رسد آیا به گوش تو
ویا آن روح محبوبت
شود آگه
ز قلب خسته سوزان؟


به تو اما نمی‌دانم
ولی این آه بی‌پایان
اگر راهی بیابد لحظه ای،
به دامان تو خواهد ریخت!

به تو اما نمی‌دانم
نسیم دشت‌های دور
می‌آید با صدای شب
به رویای سپیدتو؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر باران ببارد شب
دل از اندوه دیرینه
به سمتت می‌گریزد؟

به تو اما نمی‌دانم
به آن لحظه که آغوشت
پناهی از غم شب‌هاست
نوازش را نمی‌فهمی؟

به تو اما نمی‌دانم
دل از این جاده‌های سرد
به سوی خانه‌ات روزی
سفر خواهد نمود آیا؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر این اشک‌های شب
زلالی را به چشمت داد
تو هم همدرد می‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی این عشق جاویدان
اگر در سینه‌ات جایی
بیابد، غم نمی‌ماند!

به تو اما نمی‌دانم
تمام شب، تمام دل
به یادت در تب خاموش
نهان با باد می‌خواند!

به تو اما نمی‌دانم
نگاهم را که می‌خوانی
تو هم در عمق این شب‌ها
پر از حسرت نمی‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
که این باد سرگردان
دل از تنهایی شب‌ها
به سوی خانه‌ات آرد؟

به تو اما نمی‌دانم
در آن اندوه بی‌پایان
خیالت در شب تاریک
صدایم را نمی‌گیرد؟

به تو اما نمی‌دانم
تمام شعر، تمام من
در این بغضی که می‌بارد
در آغوشت نمی‌ریزد؟

به تو اما نمی‌دانم
در آن لحظه که از دوری
جهان خاموش می‌گردد
تو هم در من نمی‌سوزی؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر اندوه بارانی
تمام کوچه‌ها را شب
به یادت باز خواهد برد؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی در این شب بی‌ماه
همان فانوس قلبت روشنایی
به روی این امید افکند

به تو اما نمی‌دانم
اگر این بغض جاویدان
در آغوش تو آرامش بگیرد،
نمی‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی روزی، در آن لحظه
که عشق از سایه‌ی شب‌ها
بجوشد، بشکفد در دل

در آن آغوش بی‌پایان
که از نور و نسیم آکنده‌ست
تو خواهی دید
که این اشک دل آشفته
نهان در چشم شب‌ها نیست...
که در چشمان تو تنها هست!
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
5


جایی میان گرمای شب،
روی بسترِ خنکِ تابستان،
رادیو نفس می‌کشید،
با صدایی که،
دورتر از چراغ‌های خیابان،
به دلِ شب پیوند خورده بود.

موج‌ها، آرام می‌گذشتند،
کلمه‌ها در هوا معلق،
و هر واژه،
خاطره‌ای تازه می‌شد،
در شب‌هایی که بوی هندوانه داشتند.

برنامه‌های قدیمی،
با آواهایی که هنوز از گذشته عبور نکرده بودند،
و مردی که پشت میکروفون،
آرام‌تر از خواب،
قصه‌ای را می‌گفت
که شب را طولانی‌تر می‌کرد.

آن سوی پنجره،
آسمان، تنها شنونده‌ی بی‌خواب،
ستاره‌ها،
رد موج‌های رادیو را دنبال می‌کردند،
و ماه،
مثل چراغی کم‌نور،
روی دیوار اتاق سایه می‌انداخت.

خواب نمی‌آمد،
چون کلمات هنوز راه می‌رفتند،
در میان داستان‌های قدیمی،
در صدای موسیقی که از خیابان دورتر بود،
و در سکوتی که بی‌نیاز از حرف بود.

حالا، سال‌ها گذشته،
رادیوها کوچکتر شده‌اند،
اما شب‌های تابستان،
هنوز صدایی شبیه خاطرات دارند،
و هر شب،
در دل خودش،
موجی از گذشته را پنهان کرده است.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
4


گوشه‌ای از دیروز، هنوز زنده است،
در صدای زنگ مدرسه، در بوی نانِ تازه،
در خنده‌های بی‌دلیل، که روی سنگفرش کوچه می‌دویدند.

دست‌های کوچک، آسمان را لمس می‌کردند،
با بادکنک‌های رنگی که از سقف خیال عبور می‌کردند.
همه چیز ساده بود، مثل پرنده‌ای که بی‌هراس، در باد رها می‌شد.

بوی نم خاک، وقتی باران از پشت پنجره صدایمان می‌زد،
بازی‌های بی‌پایان، با خستگی‌های شیرین،
و شب‌هایی که ستاره‌ها هنوز پرنور بودند.

روی دیوارهای کهنه، نقاشی‌های کودکی هنوز پیداست،
رنگ‌هایی که هیچ ترسی از آینده نداشتند،
و ما که هنوز به باد ایمان داشتیم.

حالا، در میان روزهای بزرگسالی،
گاهی صدای زنگ مدرسه در گوشم می‌پیچد،
گاهی ردّ بادکنکی روی آسمان،
و می‌دانم که کودکی،
هرگز از یاد نمی‌رود، فقط کمی دورتر می‌شود.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
1


در خطی آبی،
آسمان و آب در آغوش هم،
لب‌های موج‌ها،
حرف‌هایی نگفته را زمزمه می‌کنند.
قایقی دور،
در مسیر باد،
با رؤیاهایی که هنوز به ساحل نرسیده‌اند،
دل به امواج می‌دهد.

صدای دورِ مرغ‌های دریایی،
که نامه‌های گم‌شده را
به آسمان می‌برند،
در جست‌وجوی پاسخ‌های دیررس.

ساحل، رد پای خاطره‌هاست،
دریا هر شب آرام می‌شود،
اما هیچ رازی را پس نمی‌دهد،
هیچ مسافری را نگه نمی‌دارد.

ماهیگیری در قایق کوچک،
با نگاهی غرق در افق،
از خود می‌پرسد:
"آیا کسی سخن موج‌ها را فهمیده است؟"
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/24
3


می‌خواست پرواز کند،
اما سقف کوتاه‌تر از رویا بود،
دیوارها نجوا می‌کردند،
و پنجره،
زخم‌های نور را به خود می‌کشید.

چشم‌هایش،
حجم آشفته‌ی یک دنیا،
دستی که،
بر خطوط تقدیر راه می‌رود
و سرنوشت را به بازی می‌گیرد.

شاعر،
در سایه‌ها نفس می‌کشید،
با شعری در مشت،
و لبخندی
که شبیه یک آهِ بی‌صدا بود.

حرف‌هایش
بر دستان باد می‌لرزید،
و شعرهایش،
در خیابان‌های شب
گم می‌شدند.

پنجره‌ای که هیچ‌گاه باز نشد،
آسمانی که آغوشش را بست،
و او که با واژه‌ها
دیوارها را خط‌خطی کرد.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/24
2



برگ به درخت گفت:
"وقتی می‌افتم، مرا نگه دار!"
درخت خندید و گفت:
"دستم کوتاه است، ریشه‌ام بند است!"

باد آمد و گفت:
"برگ‌ها، آماده‌ی سفر باشید!"
برگ‌ها رقصیدند،
به امید مقصدی که هیچ‌وقت نمی‌رسید.

آسمان پرسید:
"اگر افتادن حقیقت است، چرا کسی شادی نمی‌کند؟"
زمین جواب داد:
"برگ‌ها افتادند، اما هیچ‌کس صداشان را نشنید."

باران نواخت،
موسیقی جدایی را،
برگ‌ها کف زدند،
اما هیچ تماشاگری نبود.

پاییز ساکت ماند،
درخت‌ها لباس‌شان را درآوردند،
زمستان آمد،
و جشن افتادگان، بدون مهمان به پایان رسید.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/17
3

شب از شب های پر امید می آمد
شبی پر راز
شب پرواز

به کیش عاشقان آنشب
شب معراج رفتن بود
شب از بیداد آدم ها
سراسر مهر ورحمت بود
عطوفت بود
نمودی از نوای عشق و ایمان بود

فضای کوفه آنشب نیز
اشک افشان بود
علی (ع) بود و خدایش بود
علی (ع) بود و ثنایش بود
علی (ع) بود و نوای دلنشین عاشقی در کوچه‌های کوفه مرده
علی (ع) آنشب پذیرای محمد(ص) بود
محمد(ص) نغمه های عشق را سر داد
علی (ع) جانم علی(ع)
به پا خیز و دعایی کن
زحال و درد خویش امشب
علی (ع) آهسته دستانش
به سوی آسمان ها رفت
خدایا،
بارالها
علی(ع) بستان از این قوم و
بدینان بدتر از او ده
خداوندا
همینان از علی بستان و
او را بهترینان ده

عجب آنشب علی (ع) در التهاب گفتن
فوزت ورب الکعبه ای شیرین
تب و تاب پریدن داشت
سر شور آفریدن داشت
عجب حال پریدن داشت
سر عشق آفریدن داشت
نعمت طرهانی
1404/12/04
10

شهر را کوچه به کوچه گشتم،
تا ردّ پایی،
تا نشانه‌ای از حضوری که غایب شد.

چراغ هر سرِ گذری را پرسیدم.
سایۀ هر رهگذری را اندازه زدم
به قامتِ فراموشی.

حتی باد را -
که نامش را با خود می‌برد -
به دام انداختم،
اما از میان انگشتانِ بی‌قراری‌ام
فقط خاکِ سردِ غربت ریخت.

اکنون من و این کوچه های تهی:
هر پیچشش را از برم،
هر سنگفرشش را به نوکِ انگشت می‌شناسم.
گویی نقشۀ تنهایی را
بر پوستم کوبیده‌اند.

و شهر،
بی‌آنکه ردّ پایی نشان دهد،
بی‌آنکه دری بگشاید،
تنها با من
تکرار می‌کند:
«غایب،
همچو نفسی که در برف مُرده باشد،
برگشتی نیست».

پیاده‌روها هنوز خاطره‌ای از گام‌های مشترکمان را
در آجرهای کهنه خود پنهان کرده‌اند.
سایه‌یِ درختان همان جاست،
اما نوری که شکل ما را روی زمین می‌دوخت، رفته است.

در گوشهٔ ایستگاه اتوبوس
تک‌صدای کهنه‌ای در هوا مانده است:
خنده‌ای که قطع شد
و به سیم‌های برق تبدیل شد.

نیمکت پارک هنوز گرمای دو بدن را
در چوب‌هایش زندانی کرده است.
اما من تنهاتر از آنم
که جسارت آزاد کردنشان را داشته باشم.

چراغانی مغازه‌ها همان رنگ است،
همان رنگ شبی که برایت گفتم:
«نگاه کن، شهر مثل جعبه جواهرات است».
حالا جعبه باز است و خالی.

از هر گذری بوی تو می‌آمد —
بویِ نانِ داغِ عصرهای بارانی،
بویِ صبوری که مثل بخار روی شیشه‌ها می‌نشست.
ولی وقتی روی گرداندم،
هیچکس نبود…
فقط باد بود که برگ مرده‌ای را دنبال خود می‌کشید.

پیاده‌روِ خیس، نقشِ کفش‌هایت را
با آب باران شست.
ساعتِ دکه‌یِ روزنامه‌فروشی
هنوز روی همان عصر ایستاده است...
من و سایه‌ام
دو نصفه‌ای بی‌معنایی شده‌ایم
که جور در نمی‌آیند.

حتی ساعتِ ایستاده در میدان،
زمان را در همان لحظه‌ی جدایی متوقف کرده بود.
من اما کوچه به کوچه می‌گشتم،
تا شاید شهرِ دیگری را
در میان این آدرس‌های تکراری پیدا کنم.

و در نهایت، در پای دیوار فرسوده‌ی باغستان،
دست‌هایم را بر آجرهای نمناک گذاشتم
و فهمیدم:
شهری که می‌جویم،
همان شهری ست که
از ترکِ قدم‌هایت ترک برداشته است —
و هر کوچه، آینه‌ای ست
که تنها تصویر مرا
در عمق فراموشی‌اش تکرار می‌کند.

بی‌هوا خود را یافتم
بر آستانه‌ی درِ خانه‌ی کودکی‌مان —
کلیدی که قفل را می‌شناخت،
ولی دل را باز نمی‌کرد.
و فهمیدم:
من نه به دنبال تو،
که در جستجوی نسخه‌های گمشده‌ی خودم بودم…
کسی که روزی در آینه‌ی چشمان تو زندگی می‌کرد.

و آینه، حالا
تنها پنجره‌های ست به کوچه‌های خالی —
روی شیشه، اثری از بخارِ نفس باقی می‌ماند،
شاید از کسانی که پیش از من
این‌جا ایستاده و انتظار کشیده‌اند.

و کلید،
این قلب کوچک و سرد،
در قفلِ در،
آهسته زمزمه می‌کند:
«هر بازگشایی،
یک بستن دیگر است…»

ــــــــــــــــ

از سیگار پرسیدم:
«آخرین نفسش را چه کسی دود کرد؟»
خندید و خاکسترش ریخت روی فرش زمان —
گفت:
«من سوختم تا تو بسوزی…
و این چرخه،
خاکستری ست
که هر بار،
به شکل دودی تازه برمی‌گردد.»
سینه‌ام آماجِ تیرهای شهاب،
در سینه‌ام ستاره‌ای می‌رقصد؛
سرد،
سردتر از صبحِ نخستِ پاییز..

چشمانم کهکشان شب‌های بی‌خوابی‌اند،
و یادها،
از سیاهچاله‌ای که مرکزش روشن است،
بی‌ترتیب فرو می‌ریزند:

· بوی نان و صدای پله‌های چوبی
· صورت برادرم در نور تازه ای کبریت
· اولین بوسه: شیرین، شور و همراه ترس
· آواز گنجشک، صبحی که پدر را به خاک سپردیم
· خنده‌ها زیر باران
· بوی خاک تازه… و جوانه‌های سبز.

همه با هم می‌آیند،
چون برگی که هنگام سقوط،
تمام تابستان را در یک لحظه بازمی‌آفریند.

نور آهسته از پنجره می‌خزد…
تا مرز گذشته و حال محو شود.

شیرینی بوسه با ترس نخستین،
اکنون در سکوت من است، نه بر لب‌ها.
شوری دیگر اشک نیست؛
شناسه‌ی دریایی‌ست که ما را در خود دارد.

دو قطره‌ی دریا بودیم،
در پوسته‌ی یک بوسه به هم پیوستیم،
و اکنون به دریا بازگشته‌ایم.
بوی نان مادر از موج‌ها می‌آید.

یادها روشن می‌شوند،
برپا در روشنایی:

· بوسه: حلقه‌های بر تنه‌ی درخت نور
· جدایی: فاصله‌های لازم میان دو نت موسیقی
· جام پدر: ریزش گرم مهربانی
· تب فرزند: آتشی برای دگرگونی

باغی گشوده می‌شود، بی‌سقف:
جدایی شیره‌ی درخت،
بوسه شکوفه،
حمام باران همیشگی،
تب خورشید درون.

و من—
که روزی ستاره‌ای سوزان داشتم—
اکنون سایه‌ای‌ام
که ستون‌های نور می‌سازد.

آرام از سنگینی خاطرات سبک می‌شوم،
شفاف می‌گردم،
فهم: بازنویسی، دگرگونی ست.

تبدیل جسم به جان،
جان به فاصله،
فاصله به گستردگی،
سایه به نوری که آرام از برگ‌ها می‌گذرد،
و هرچه می‌بیند،
از نو می‌آفریند.
نعمت طرهانی
1404/12/04
6

شاید زیبا نبودم…
شاید آن نوری که در چشمانت جست‌وجو می‌کردی
از پنجره‌های وجودم
هرگز نتابید.

شاید دستانم
گرمای نانِ تازه را نداشت،
اما خستگی را ورز می‌داد
تا لحظه‌ها
نان شوند.

من آیینه بودم
آیینه‌ای که مهتاب را
در چشم‌های بی‌خوابِ یک برکه
مهمان می‌کرد.

شاید واژه‌هایم
ترانهٔ باران نبود،
صدای سنگی بود
که در بستر رود
تنها می‌غلتید.

تو خورشیدی بودی
و من
سایه‌ای که در حریم نورت نفس می‌کشید —
و روشنی
سرانجام
هر سایه را ترک می‌گوید.

پس رفتنِ تو
قصهٔ قهر نبود،
حکایتِ بازگشتِ نور
به خورشید.

و من
در این خاکِ سرد
باید رازِ رویشِ گلی را بیاموزم
که برای آفتابِ دیگری
حسرت نمی‌خورد.

رفتنت
فرو ریختنِ دیوارِ زندانِ ظن بود.
اینک آسمانِ تو
مالِ خودِ توست
و باران را
به هر ابری نمی‌بندی.

عاشقی، جشنِ ماسک‌ها بود —
همه با نقاب آمده بودند
و من
بی‌خبر از قاعدهٔ بازی
با چهرهٔ برهنه‌ام حاضر شدم.

در میانِ رقصِ عروسک‌های نخ‌بسته
تنها آیینه‌ای بودم
که راست‌ترین تصویر را نشان می‌داد —
نقابی از ابریشمِ شفافِ حقیقت
که بر صورتِ هزاران دروغ می‌خزید
و می‌سوخت.

نعمت طرهانی
1404/12/04
10

بغض در سینه‌ام نشسته،
فرشی از خارِ یادِ تو؛
هر نفس،
نَفَس‌ام را به قتلگاه می‌کشد.

و زمزمه‌ای که می‌گوید «بمان» —
در گلویم می‌شکند، چو شیشه‌ی سرد.
چشم‌ها را می‌بندم،
تو نمی‌بینی که این سکوت،
چه فریادی ست در پناهِ لب‌های ترک‌خورده.

می‌خواهم فریاد کنم،
اما صدا
پیش از لب،
در گلویم می‌شکند —
سنگی صاف و سرد.

و درونِ آن سنگ،
دریاست —
دریایی مسطح، بی‌جنبش،
همهمه‌اش در گِلوی زمان گم شده.

پشت همین لب‌های بسته
جهانی ست
که در آن
آواز، پیش از زادن، یخ می‌بندد.
هر پرنده‌ای — سنگ می‌شود.
و هر بوسه‌ای
سنگ‌نبشته‌ای ست خاموش
بر پرده‌ی حنجره.

سکوت،
آبگیرِ مرده‌ای شده
که تصویرِ تو
هنوز بر سطحِ تارِ آن شناور است.
و من،
در ژرفای این آبگیر،
بی‌صدا
دارم خفه می‌شوم.
و هر نفسی که بالا می‌آید،
سنگی ست از همان قعر —

تو رفته‌ای
و این بغضِ نَگَفتَه،
تنها همسفرِ باقیِ راه است —
مهمانی ناخوانده
که کلیدِ خانه را دارد
و هر شب،
چراغِ تنهایی را با روغنِ همان خاطره
روشن می‌کند.
نعمت طرهانی
1404/12/04
13

رفتم.
رفتم تا خاطرات خوبمان،
پیش از آن که
به رنگ تلخِ امروز درآیند،
در همان اوج آبیِ خود بمانند.

و درِ آن آسمانِ گذشته را قفل کردم،
کلیدش را
به تهِ چشم‌های زمان سپردم،
تا کسی جز «ما» نداند
که آبیِ آن، چه عمقی داشته است.

نخواستم ذرّه ذرّه آب شوم،
در رودِ آهستهٔ فراموشیِ تو —
نخواستم نقشِ روی آب را
بی‌امضاء، بی‌حرکت،
تماشا کنم.

پس سنگ شدم.
در بسترِ همان رود
تا جاری شوم اما ذوب نشوم،
تا موج‌های تو مرا بخراشند
اما شکلِ خود را
به فراموشی نسپارم.

ما که سهمِ هم نبودیم…
فقط فاصله‌ای بودیم
بین دو نفس،
بین دو حرف ناتمام،
بین آغاز یک غروب
و پایان یک سلام.

فاصله‌ای به طولِ یک معنا
به پهنایِ یک شاید...
که نه راهِ رفتن داشت
نه جایِ ایستادن.

رفتم.
چون می‌دانستم عشق
گاه،
بیش‌تر از نبودن می‌سوزاند.

رفتم تا شعله‌ات تمامی نگیرد
تا خاکستری تو را
به رنگ فراموشی نبینم
و باد،
خاطره را نسوزاند
در آتشی که خودِ تو بودی…

رفتم تا فصل ها بگذرند
و تو در آینه ی مه آلودِ زمان
تصویری از من را ببینی
که نزدیک است
اما هیچ گاه نمی رسد.

ــــــــــ
و اکنون
وقتی نفس‌ها به هم می‌رسند
و حرف‌ها تمام می‌شوند،
می‌فهمیم:
کامل‌ترین شکلِ بودنِ ما
در همان نبودنِ محض بود.
نعمت طرهانی
1404/12/04
4

خانه
کوچک نشده
اما
راهروها
بی‌جهت
بلندترند؛
انگار
قرار بوده
کسی بیاید
و نیامده.

کمدِ بسته،
تنها آرشیوی خاموش خواهد شد از «بودن» من.
و تو
پارچه‌ها را ورق خواهی زد؛
نه برای پوشیدن،
بلکه برای یافتن نشانی
از نفسی
که این آشیان همه‌ی زندگی او بود.

غروب
زودتر شروع می‌شود
از جایی
که تو
قرار بود
بایستی.

و آنگاه در سکوتِ انبوهِ اتاق
پنجره را خواهی گشود
تا شاید نسیمی،
ذره‌ای از نفسِ باقی‌مانده‌ام را
از لا به لای پارچه‌ها رها کند…
اما تنها غبار خواهد آمد،
و صدا،
صدای فراموشیِ آرامِ ساعتِ دیواری.

شب
با حوصله
همه‌چیز را
سر جایش می‌گذارد
جز
آن لحظه‌ی کوتاه
که می‌شد
نمانَد.

آنگاه تو خواهی ماند
و یک قفسه از سکوت.
و آن لحظه‌ای که آفتاب
بر شانه‌های خالی لباس‌ها می‌افتد
مانند نوازشی بی‌معنا.
در آینه نگاه خواهی کرد
و چهره‌ات را تار خواهی دید
در مهی بی‌نام، فراموش‌شده.

پوسترِ روی دیوار
کمرنگ‌تر از خاطره‌ای ست که از آن داریم.
عکس‌ها
خودشان را
کم‌کم
از شباهتِ ما
پس می‌گیرند.

صندلیِ رو به پنجره
فرورفتگیِ قامت مرا
در حافظه‌ی چوب نگاه داشته،
می‌ترسد اگر راست شود،
همین نشانه نیز باد را همراهی کند و برود.

و تو چایِ تلخِ تنهایی را
جرعه‌جرعه خواهی چشید
در فنجانی که لبه‌اش
جا‌دندانی از لب‌های من دارد.

در لباس‌های آویخته‌ی من
به جستجوی ردّی
از گرمای تنم می گردی—

و خواهی دید که نخ‌های رخوت‌زدهٔ پیراهنم
هنوز در گرهٔ دکمه‌ها اسیرِ شتاب دست‌های شادی‌اند
که بی‌تأمل بسته می‌شدند.
و صندلی…

روزی خواهد آمد
که همه‌ی واژه‌های ناگفته،
همه‌ی نگاه‌های معوق،
همه‌ی دست‌های نرسیده،
پیراهنی خواهند شد بر بند
که باد،
بی‌اعتنا،
تاب می‌دهدشان.

و تو، در نهایت، معنا خواهی فهمید
که عشق، گاه،
تنها بوی محوی‌ست که در پارچه‌ای باقی می‌ماند؛
و هرچه بیشتر می‌جویی، کمرنگ‌تر می‌شود.

و خواهی دید که آن پیراهنِ تهی
تنها جامه‌ای نیست که باد تکان می‌دهد—
بلکه پرچمی است تسلیم
بر بلندای بامِ تنهایی.
هر تاشدگی‌اش،
یادآور آغوشی ناتمام است
و هر چینِ درمانده‌اش،
خمیازه‌ای ست از حضوری که رفته.

در سایه‌روشنِ غروب
چشمانت را خواهی بست
و به جای جستجوی بو،
سکوت را می‌آزمایی—
سکوتی که مرا در خود حل کرده
چون نمکی در اقیانوسِ فراموشی.

و خواهی دانست
که همین نایافتنی‌بودنِ عطر،
خود، تنها ردِّ واقعیِ من است
در جهانی که همه چیز
معلق است
بر بندِ رختِ زمان.

و خواهی فهمید که عشق،
آخرین بوی محوی ست
که پیش از آنکه باد تمامش ببرد،
خود، باد می‌شود—
تا در حافظهٔ کورِ کائنات،
تنها نسیمی باشد
که جامهٔ تهی را نه برای اشک،
که برای پرواز،
بر بندِ رختِ زمان می‌تکاند.

ــــــــ

اما من
یاد گرفته‌ام
در این هوا
زندگی کنم؛
نه با امید،
نه با اندوه—
با چیزی شبیه
تعلیق،
که نه می‌رود
نه می‌ماند.

نعمت طرهانی
1404/12/04
4

قلب من، روزی خواهی ایستاد
بر کناره‌ی این رودِ بی‌قرار
و فرو خواهد ریخت
همه‌ی باران‌هایی که یک‌زمان
در تو انبار کرده بودم.

آن‌گاه رود،
همراهِ آب‌هایش،
باران‌های تو را
تا دریا خواهد برد —
تا آن جا که هیچ بارانی
در گروِ ابر نمی‌ماند،
و هر قطره
در آغوشِ بی‌کران
نمک‌هایش می‌سپارد رازِ تلخِ خویش را.

و تو آن‌گاه سبک‌تر از پروانه‌ای
بر شاخه‌ی باد می‌نشینی،
و می‌فهمی
که همه‌ی آن ریزش‌ها
فصلِ سبزِ دیگری را
در خاکِ جان نشانده بود.

پس غم مخور،
ای قلبِ باران‌دیده‌ی من،
که حتی یک قطره
بی‌دریا نماند…

روزی دیگر
بارِ دردهای مرا
— این سبوی ترک‌خورده —
بر دوشِ سنگینِ زمان نخواهی کشید
غم مخور.

آن روز می‌آید
که زمان، خود سبویی تازه خواهد شد
و هر ترکِ تو،
راهی خواهد شد برای نور
که از عمقِ تاریک‌ترین لحظه‌ها
به درونِ خویش تابیده‌ای.

آری،
همان‌گونه که رود
باران‌هایت را به دریا می‌سپارد،
تو نیز
بارِ کهنه‌ات را
به دستِ نسیمی می‌سپاری
که از سوی صبح می‌وزد
و هر خُردِ شکسته‌ات را
به بذرِ ستاره‌ای در دشتِ شب می‌دوزد.

پس سنگینیِ این دوش
فقط گذراست؛
سبویی خواهی شد
پر از آوازِ آب،
پر از آبیِ آسمان‌هایی
که هرگز در تو نمی‌گنجید.

غم مخور،
ای یارِ صبورِ من.
که روزِ رهایی نزدیک‌تر است
از تپشِ همین نفس.

ای به فدای تو،
چقدر وفاداری!
چقدر در دلِ این توفانِ بی‌امان
چراغِ کوچکِ امیدت را
پناه داده‌ای…
گویی عشق را
به زبانِ سکوت
آموخته‌ای.

اما امروز،
امروز تنها بگذار
تا غروبِ اندوه را
تمام‌قد ببینم
و به آسمانِ خالی تو
چند ستاره
مهمان کنم.
شاید فردا…
شاید فردا
نه تو باشی، نه درد
نه این انتظارِ بی‌کران
تنها بادی باشد
که ردپای همه‌ی ما را
بر گستره‌ی شن‌های زمان
می‌زداید.

شاید فردا…
تنها بادی باشد
و من،
گردی فراموش‌شده
بر دامنِ عبورِ او،
که می‌رود تا بر فرازِ تپه‌های دور
خاکِ آوازِ کهنه‌ای را بپاشد
و خوابِ خِسبِ کویر را
با نوایِ خویش بخوانَد.

و تو —
تو آن‌گاه
تنها شعری خواهی بود
بر ورقِ پوسیده‌ای از روزگار،
که باد
هر از گاهی
از لا به لای فصل‌ها ورق می‌زند،
بی آن که بخواندش،
بی آن که معنایش را بجوید —
فقط وزشی ست
در گذر،
فقط یادگاری ست
بی صاحب،
بر صفحه‌ی خاک.

اما این نیز رواست…
چون که عشقِ تو
از آغاز هم خانه‌ای نبود
که کلیدش به جایی رسد،
بلکه کوچه‌ای بود بارانی
که قدم‌هایم را
به سوی بی‌کرانگی می‌شُست.
و من
حتی در این ویرانیِ شیرین
چیزی را گم نکرده‌ام —
فقط چراغی را
در آستانه‌ی باد گذاشتم
تا راهِ رهگذرانِ دیگر را
اندکی روشن کند.

پس باد بیاید،
ردِّ پاها را بزداید.
ما هم —
ما هم رهگذرانِ این شن‌زارِ بی‌پایانِ بودیم،
و اکنون
وقتِ کوچِ بزرگ‌تر است،
وقتِ سپردنِ نقش‌ها به آب و باد
و پرواز…
حتی اگر پروازمان
تنها در ذرّه‌های غبار،
در زیرِ نورِ مهتابِ ساکت،
معنا شود.
نعمت طرهانی
1404/12/04
5

خواستم بارانی از خار
بر گلشن نگاهت ببارم
و آتشِ بی‌زبانِ خشم را
بر آستانه‌ی چشم‌هایت
قربانی کنم.

تراژدیِ رؤیایی بود
که باغ را با تیغِ باران
پرورش دهم
و شبنمِ اشک‌هایت را
به نمک‌دانِ خورشید بسپارم.

آتش را
پیش از آن‌که سخن بگوید
در پلک‌هایت
زنده به گور کردم
تا شعله‌ها
در آستانه بمانند
و قصه‌ی تو
ناتمام بماند.

حالا
بارانی از خار
بر گلشن نگاهت می‌بارد
و من
سکوت را قربانی می‌کنم
در معبدِ چشم‌های بی‌پاسخ تو...

اما چه ساده فراموش کردم
که عشق
مثل خطوط کفِ دست
اگرچه محو شود
در عمقِ پوستِ زمان
می‌مانَد.

فراموش کردم
که عشق
نقشِ برجسته‌ی خاطره‌هاست
باد
نقش‌های خاک را می‌برد
اما در دلِ زمین
رَدِّ انگشتِ باران
باقی می‌مانَد.

دست‌هایت
از یادِ لمسِ من دور شده‌اند
اما
در هر شیاری که در من می‌روید
ریشه می‌دوانند.

آه...
حتی اگر روزی
این پوستِ زمان
پاره شود و به باد بسپارنش،
خطوط کفِ دست‌هایت
چون نقشِ بالِ پرنده‌ای سوخته
بر خاکسترِ خاطره
دوباره می‌روید.

تنها توانستم
چایِ داغِ تنهایی را
با قندِ خاطراتت
شیرین کنم
و پاییزِ وجودم را
به رنگِ آخرین ابری درآورم
که روزی
آسمان چشمانت را
آبی می‌کرد.

روزی عاشق بودم
و هنوز
در لغتنامه‌ی وجودم
واژه‌ی تو
با حروفِ درخشانِ مهتاب
تکرار می‌شود.

و هنوز
هر بار
که خاطرات خاک‌خورده‌ام را
ورق می‌زنم
در حاشیه‌ی روزهای بی‌معنایم
واژه‌ی تو
با جوهرِ ستاره‌ها
می‌درخشد.

گاهی
مهتاب
از لای پرده‌ی شب
می‌خزد
و سکوتم را
با سالِ نوریِ تو
پر می‌کند
و من
باز
در ساده‌ترین تعریفِ عشق
گیر می‌کنم:

«تو
همانی که بودی
و من
هنوز
در همان فصلم
که عطرِ تو
از ورق‌های پاییز
پراکنده می‌شد...»